تبلیغات
وبلاگ دانشجویان آبدانان - مطالب شهریور 1393
شنبه 29 شهریور 1393  10:08 ب.ظ

دالکه هی هام وِ یادت (غزل لُر(

تا هیسم هی هام وِ یادش ، وِ که رَش دِ رَمو دیره

دارِ سوزَ کونساره دالکه ، کس جاشه نیره

 

ای دلِهْ‌ی بَسوزُ دل سی هرکه ناره دل وِ داغش

هرکه ناره جا وِ دامونه سیلش روه بمیره

 

شوْخیاله خَوْمونَه او لاوه لاوه کِردِنیاکِش

قافلِهْ‌ی خَو رَت وریسی ، شو گِرتْمو رَمو دیره

 

نیْلِیمِش تنیا بمونه ، نیْلِیمِش تنیانِشی با

نَکِنَه یه شو غمه دیریمونَه وِ دامو بیره

 

پا وِ پا ، ذره وِ ذره واش وریسی واش بَشینی

وختی‌که دِ پا نشیسه ، وختی‌که نَتونه پیره

 

کَت وِ کَت اُفتامه تنیا ، کو وِ کو وِرکیسه داغم

دالکه رَتی کجا ، رَتی وِ کُم ، کس جاته نیره

 

اَر فراموشت بَکِم مه یه روزی ، آو بیا دِ لیزم

بیره سر تا پایِمونم اوره سی ، تیره وِ تیره

ترجمه:

« مادر همیشه به یادتم »

بیت 1: تا هستم به یادشم ؛ به یاد آن کسی که از ما دور افتاده / مادر درخت سبز سایه­‌سار کوهستان است، هیچ­کس جای او را پُر نمی‌کند.

بیت 2: ای دل! دلت را بسوزان برای هر آن­‌کسی که در دل به یاد مادر نیست / هرکس که جایی در دامان نگاه مادر ندارد بهتر است بمیرد.

بیت 3: لالایی مادر، از جمله خیالات شیرین وقت خواب ماست / قافله­‌ی خواب کوچ کرد، بلند شوید، شب شده و راه ما دور است.

بیت 4: نگذاریم مادر تنها بماند، نگذاریم تنهانشین شود / مبادا شبی بیاید و او غم دوری ما را به دامن بنشاند.

بیت 5: پابه­‌پا، آرام آرام با او برخیزد و بنشینید / به‌خصوص وقتی که زمین‌گیر شده و ناتوان و پیر است.

بیت 6: آواره و تنها شده­‌ام، کوه به کوه داغم شعله­‌ور شده است / آی مادر! کجا رفتی، به کدام سمت، هیچ­کس جای خالی تو را پر نخواهد کرد.

بیت 7: اگر روزی بیاید و من تو را فراموش کنم، آواره و در به در بشوم / و سر تا پای مرا ابر فرا بگیرد؛ ابرهایی تیره و تاریک.

 شعر از استاد سالم پور احمد


  • آخرین ویرایش:شنبه 29 شهریور 1393
نظرات()   
   
شنبه 29 شهریور 1393  09:58 ب.ظ

پاییز بوی مدرسه می‌دهد، بوی كیف و كتاب نو و مدادهایی كه تا به حال تراش‌ نخورده‌اند.پاییز بوی مدرسه می‌دهد، بوی كلاس‌هایی رنگ‌شده، نیمكت‌هایی تازه و تخته‌سیاهی كه اول سال حسابی سیاه بود و هنوز هیچ تكه گچی ردی روی آن باقی نگذاشته بود.
پاییز بوی مدرسه می‌دهد، بوی آدم‌های جدیدی كه قرار است 9 ماه تمام همكلاسی‌اشان باشی. آدم‌هایی كه بعدها مثل حیاط وسط آن چهاردیواری بزرگ دست‌نیافتنی می‌شوند.
پاییز بوی مدرسه می‌دهد؛ هم برای كودكان و نوجوانانی كه این روزها از این مغازه به آن مغازه می‌روند تا خود را برای روز اول مهر آماده كنند و چه برای پیرمردهایی كه روزهای آخر تابستان را روی نیمكت‌های توی پارك یا سكوهای جلوی خانه سپری می‌كنند.
پاییز بوی مدرسه می‌دهد، چه فرقی می‌كند كه این مدرسه در خاطرات سال‌های سال پیش ما جا‌مانده باشد و غباری از زمان، چهره آدم‌های توی آن را تار كرده باشد.
پاییز بوی مدرسه می‌دهد، حتی اگر آن قدر بزرگ شده باشی كه دیگر چهار‌دیواری دور حیاط مدرسه مانع همیشگی‌ات باشد، برای ورود به حیاطی كه زنگ‌های ورزش معنای دیگری داشت.
پاییز بوی مدرسه می‌دهد، حتی اگر معلم‌های دوران ابتدایی‌ات حالا زیر خروارها خاك خفته باشند و همبازی‌های شاداب دوران كودكی‌‌ات هر كدام گوشه‌ای افتاده باشند و روزهای مانده را شماره كنند.
پاییز بوی مدرسه می‌دهد و همین مهم است، این روز اول مهر كودكان قد و نیم قد را می‌‌بینی كه با لباس یك شكل، خیابان بی‌منظره دیروز را پر از حجم زندگی كرده‌اند . همین مهم است كه صدای سروصدای بچه‌ها را از حیاط مدرسه ته كوچه می‌شنوی و با صدای ضربه خوردن به توپ فوتبال در دل زمان سفر می‌كنی و رویاهای روزهای رفته را مرور می‌كنی، روزهایی كه مثل امروز نبودند، روزهایی كه پرواز یك بادبادك می‌بردت از بام‌های سحرخیزی پلك تا نارنج‌ زارهای خورشید، روزهایی كه غم بود اما كم بود.
پاییز بوی مدرسه می‌دهد حتی اگر مدرسه‌‌ات پشت زمان‌ها جا مانده باشد.



  • آخرین ویرایش:شنبه 29 شهریور 1393
نظرات()