تبلیغات
وبلاگ دانشجویان آبدانان - 2 داستان کوتاه و آموزنده
دوشنبه 8 مهر 1392  11:39 ق.ظ

*وعده پوچ*
پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر بیرون رفت
 
دید نگهبان پیری با لباس اندک نگهبانی میدهد
 
به او گفت سردت نیست؟
 
نگهبان گفت: چرا اما مجبورم طاقت بیارم
 
پادشاه گفت: به قصرم میروم و یک لباس گرم با خودم میاورم
 
پادشاه به محض اینکه به قصر رفت سرما را فراموش کرد
 
فردای آن روز جنازه ی یخ زده ی پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند
 
در حالی که با خط ناخوانا نوشته بود
 
من هر شب با همین لباس کم طاقت میاوردم
 
اما وعده ی لباس گرم تو مرا از پای در آورد
----------------------------------------------------------------

*پاسخ دکتر حسابی*

یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم شوم .

دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند .

 


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 8 مهر 1392
نظرات()   
   
علی گوهری
جمعه 19 مهر 1392 12:31 ق.ظ
درود بر شما
از دیدن وبلاگتان لذت بردم و به خصوص نوشته های اقای چابک بسیار زیبا و گیرا هستند.دست مریزاد.
امرالله
دوشنبه 8 مهر 1392 07:35 ب.ظ
خوبه جناب چابک ادامه بدهید به ما هم سر بزنید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.