تبلیغات
وبلاگ دانشجویان آبدانان - یک دکه و...
سه شنبه 23 دی 1393  05:31 ب.ظ

ماجراهای یک دکه مطبوعاتی در آبدانان

 

هدف از نگارش این نوشتار روشن شدن افکار عمومی از حقایقی است که در جریان نصب یک دکه مطبوعاتی در آبدانان اتفاق افتاده است.ماجراهای یک دکه مطبوعات داستانی است طولانی از یک کار فرهنگی در دیاری به اصطلاح فرهنگی که پس از سالها مشقت و سختی سرنوشتی غم انگیز و عبرت آموز دارد.

 

 ماجرای دکه مطبوعات (صرفا عرضه کننده مطبوعات) در اواخر سال 92با این پیش زمینه آغاز شد که در سالهای گذشته مکانهای مورد تقاضا برای مطبوعات غیر ممکن و برای دکه های دیگر ممکن شده بود. بنابرین در بدو شروع به کار شورا و شهردار جدید و در اولین فرصت از سر ناچاری مکانی داخل کوچه که پشت یک دکه کفاشی قرار و نمای نازیبایی نیز به خیابان میداد پیشنهاد دادم که بر خلاف تصورمورد موافقت شهرداری که هم دارای تحصیلات مرتبط و هم تجربه شهردار بودن را نیز به یدک می کشید قرار گرفت.

پس ساخت دکه متناسب با محل مورد نظر با اشتیاق فراوان چرا که پس از سالها مطبوعات شهرستان صاحب مکان وماوایی می شد آغاز گردید. ایام به سرعت سپری و مراحل پایانی ساخت کیوسک جهت انتقال به محل مورد نظر فرا رسیده بود که با مشکلی کوچک مبنی بر این که صاحب تنها مغازه جنب محل مورد نظر که پایه سایه بان مغازه اش در روی جدول خیابان قرار می گرفت و از اندکی جابه جایی آن خود داری می نمود روبرو شدم و شهردار محترم برای اینکه دل کسی را نیازارد با خواسته ایشان موافقت و از نصب دکه در آن محل جلوگیری نمود.

سپس با حزن و اندوه نزد شهردار رفته و موضوع را جویا که پاسخ ایشان این بود که باید مکانی را پیشنهاد کنم  که معارضی نداشته باشد!!!،القصه با جستجوی فراوان محلی دیگر یافتم که این بار دیگر جزء دیواری خالی مغازه ای درآن جوار نبود فورا آن را پیشنهاد و مورد موافقت قرار گرفت بنابراین در اسرع وقت اقدام به جابجایی دکه به محل نمودم اما ...اما گذاشتن دکه بر زمین همانا و......؛ از قضا همسایه های محل با این توجیه (اثبات شده) که اگر قرار است دکه ای در این محل نصب شود متعلق به آنهاست از نصب دکه جلوگیری و در این بین مسئولان نیزاز هر گونه پاسخگویی مبرا بودند.پس به ناچار و از اینکه کار به جاهای باریک کشیده نشود دکه را بار زده ودوباره خانه بدوش در خیابانهای شهر راه افتادم دربین راه به این فکر افتادم که تنها مکان بدون صاحب و متعلق به شهرداری وسط خیابان است اما با پیشنهاد و تلاش دوستان آن  را در محلی مناسب مستقر نمودند.

صبح فردای آن روز اهالی محل با همسایه جدید مواجه ؛ عده ای از آن استقبال و عده ای نیز از این مهمان ناخوانده چندان استقبالی نداشتند مع ذالک پس از چند روز استراحت دکه ی پر غصه مطبوعات به دستور یکی از شوراهای منتخب که از اقوام اهالی محل مورد نظر بود شبانه به شهرداری منتقل می شود و از آنجا که شهردار در عمل انجام شده قرار و برای توجیه در همان شب قول داد مکانی مناسبتر و بهتر برای این کار اختصاص دهد که همان شب با پیشنهاد معاون فنی مکانی در خیابان.... بر روی جدول فاضلاب روبروی یکی از بانکهای شهر معرفی و پس از بازدید مورد موافقت قرار گرفت منتهای مراتب باز یک مانع دیگر سد راه قرار داشت!؟ و آن اینکه باید نظر بانک مربوطه را جلب شود! فرماندار تنها کسی بود که از عهده این کار برمی آمد که در آن زمان به صورت سرپرستی اداره می شد فورا با ایشان تماس و قول همکاری لازم و حل کردن مسئله را گرفته ومنتظر ماندم .

بعد از گذشت روزهای متمادی بالغ بر یک ماه تصمیم براین شد که آقای سرپرست به همرا شهردار نزد بانک مربوطه رفته واجازه این کار گرفته شود که این کار انجام لکن با پاسخ قاطع نه رییس بانک مبنی بر اینکه خیابان جلو بانک از شهرداری خریداری شده و متعلق به بانک است روبرو می شوند و اما عجیب تر اینکه آقای شهردار به همراه سرپرست فرمانداری بدون اینکه سندی از بانک جهت ارائه مطالبه کنند این واقعه تلخ را پذیرفته و اجازه این کار را منوط به مکاتبه به بانک و سرپرستی آن در استان می نمایند تا شاید این امکان را برای فعالیت دکه مطبوعاتی در جوار بانک فراهم شود. القصه در تارخ ...نامه شماره...به بانک نوشته تا پاسخ از سرپرستی استان گرفته شود. از این موضوع نیز یشتر از یک ماه گذشت اما جوابی از بانک نیامد.

این را نیز باید اضافه کنم که قضیه خرید خیابان برای من جای سوال بود به همین دلیل به فکر خرید بخشی از خیابان افتادم تا بدین ترتیب قسمتی از خیابان را به نام خود سند تا دیگر نیاز به اجازه گرفتن از دیگران برای نصب دکه نباشم به همین سبب با مسئولان عالی شهرداریهای استان تماس و با پاسخ منفی و غیر ممکن بودن این عمل روبرو گشتم. بدین ترتیب با پیگیری آنها و پس ازانتخاب فرماندار جدید بلاخره شهردار قانع شد که بررسی نماید که آیا واقعا سخن بانک مبنی برخرید خیابان صحت دارد یا نه و پس از بررسیها متوجه می شوند که نه تنها چنین چیزی واقعیت نداشته بلکه بانک عامل به سبب اضافه ساخت نیز مبلغی.... جریمه میشوند که مصداق همان ضرب المثل معروف اگر خدا بخواهد عدو سبب خیر می شود و شهرداری صاحب خیر و شرش نیز گریبانگیر من شد. القصه دوباره رنگ شادی بر لبانم خود نمایی کرد که بعد از کلی دوندگی دیگر مشکلی نیست و ظاهرا کار به سر انجام می رسد و مطبوعات صاحب پناهگاه می شود....صبح روز یکی از همان شنبه های همیشگی به نزد شهردار رفته و خواهان انتقال کیوسک به مکان مورد نظر شدم.

 اما... این باربا این جواب روبروگشتم که دیگر نیاز به اجازه بانک نیست و بنا به خواسته فرماندار فقط باید صلاحیت ترافیکی محل مورد نظر را تایید تا کارهای آن انجام گیرد.و باز مانع ای دیگر... هر روز که از این ماجرا می گذشت بندهای جدیدی به قوانین اضافه و سختیهای کار من بیشتر می شد.این بارنیز نزد پلیس راهور رفته تا صلاحیت این کار گرفته شود و ایشان اظهار داشت که باید در جلسه شورای ترافیک مطرح و جواب آن بررسی شود.به این منوال نیز چند روزی گذشت تا اینکه نتیجه جلسه شورا ترافیک با این مضمون که پس از بررسی راهنمایی ورانندگی و گرفتن تعهد نامه از اینجانب کار جابجایی دکه انجام گیرد؛ اما بعد از کلی امروز و فردا نظر پلیس راهور در مورد محل مورد نظر منفی  می شود. از آنجا که در آن زمان بین پلیس راهور و شهرداری اختلافاتی وجود داشت زین پس فرماندار شخصا پیگیر ماجرا و تصمیم بر این گرفته می شود که یک مکان جدید این بار به شرطی که نامه از اداره ارشاد اسلامی و تائیدیه اماکن و نیز نظریه مثبت پلیس راهور گرفته شود.

 پس از جمع آوری مدارک با اجازه رییس شورا و فرماندار کار انتقال دکه را انجام اما...اما باز بانک مجاور آن به شدت معترض و هر روز با پیغام های تهدید آمیز حقیر را مورد لطف و محبت خویش قرار و شهردار نیز نه تنها حمایتی نمی نمود بلکه منکر کل ماجرا نیز می شد.

به سبب بدهکار شدن و خلاصی از سوال و جوابهای اهل محل ناچارا رهسپار تهران و مدتی به پیشه کارگری مشغول شدم لکن پس از برملا شدن ماجرا نزد دوستان مطبوعاتی ، اظهار لطف نموده و مطالبی راجع به این موضوع به رشته تحریر درآوردند. پس با کمک دوستان و دادن وعده وعیدهای مختلف در جهت حل مشکل دوباره برگشته و مجددا پیگیری ماجرا شدم. خلاصه پس از این تصمیم بر این شد که بر اساس مصوبه شورای ترافیک ضمن گرفتن تعهدنامه از بنده دکه را جنب همان بانک اول (جریمه شده) مستقر شود که این کار انجام و دکه را برای چندمین بار جابجا نمودم.

اما...اما در کمال نا باوری صبح روز بعد کارکنان بانک شخصا اقدام به جابجایی دکه و انتقال آن به وسط خیابان نمودند که در جای خود یک شاهکار بود و این نیز باید اضافه کنم که قبل از اقدام کارکنان بانک ظاهرا عده ای که خود را مالک آن خیابان می دانستند با نوشتن پلاکاردی تهدید آمیز با این مضمون «این دکه را از اینجا جمع کنید اگر قرار باشد کسی دکه بزند مالکین این خیابان دکه می زنند » بر روی دکه زهر چشم خود را به رخ کشیده بودند.

 از آنجا که تمام این اتفاقات در جلوی بانک رخ و از دید دوربینها مخفی نبودند با این تصور به دادگستری شکایت و خواستار رسیدگی شدم اما...اما پس از گذشتن چند روز شخصا پیگیر ماجرا شده که با پاسخ مختومه شدن پرونده روبرو گشتم!و اما حال این سوال پیش می آید بر فرض اینکه دکه از نظر امنیتی برای بانک ایجاد مزاحمت می نمود چرا شخصا دکه را جابجا و به جای آن ماشین اوراقی که در پارکینگ داشتند جاسازی نمودند؟ که همچنان نیز وجود دارد و چرا از مراجع قانونی جهت جابجایی آن کمک نگرفتند؟ و یا از طرفی روز اول مسئولان در برابر این عمل خشمگین و از قانونی که وضع کرده بودند حمایت اما روز بعد حق را به بانک مربوطه داده و از تصمیم غیر کارشناسی خود حکایت می کردند!!!! و در آخر اینکه شاید تصور شود مسئولان همکاری لازم به عمل آورده اند اما اگر به خوبی دقت شود خود ماجرا گویای همه چیزاست و اسنادش نیز موجود می باشد.و این داستان همچنان ادامه دارد.....

منبع:وبسایت آبدانان نیوز.به قلم بهروز مردانی


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 23 دی 1393
نظرات()   
   
شنبه 9 خرداد 1394 11:04 ق.ظ
کشتی مارو بهروز ما چه گناهی مرتکب شدیم باید هرروز شاهد این مطلب تکراری ونخ نما باشیم
zarosh
جمعه 8 اسفند 1393 09:36 ب.ظ
طنز/ اندر احوالات ظلمتستان آبدانان مدفون در زیر خاک - http://www.gharbonline.ir/index.php
سلام به سایت نگاه کن ببین چی نوشته تا تونسته توهیت با ابدانان کرده اگه تونستی بزار واسه همه
نازنین
سه شنبه 23 دی 1393 05:35 ب.ظ
جیگر وبلاگت خیلی توپه ، به وبلاگ من سر بزن و آدرس وبلاگتو بگو می خوام لینکش کنم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.