تبلیغات
وبلاگ دانشجویان آبدانان - آشنا...
دوشنبه 25 فروردین 1393  07:32 ق.ظ

آشنا...

سال های جنگ بود.

بچگی را پیچیده بودیم در ترس و دلهره!

شب بود. سه مرد از کنار سیاه چادرهای عشایر در تاریکی شب می گذشتند، سگ ها هشدار دادند!

  چوپانی گفت: هه چه! سگ ها خاموش شدند. مرد کوهستان برنو به دست فریاد زد: « آیم کیین؟!» (کیستی؟)

پاسخ آمد: «آشنا».

صبح فردا دیدیم آن سوی رودخانه بلندی تپه ای باستانی را در هم ریخته اند، با کوزه های شکسته و زنگار مفرغ .

گفتم روزی می آید که کاوشگران می آیند، آن وقت ما هم می فهمیم در دل این خاک چه گذشته است.

یادم میاد تنها سرچشمه ی دانستنی های سرزمین مان پیرمرد ها و پیرزن ها بودند.

پیرمردهایی که دم دکان کوچکی می نشستند و گزیده ی شاهنامه را به نوبت می خواندند . دکانی که همه چیز داشت: بیسکویت فله ، کلوچه ، فومن و نوشابه های سیاه شیشه ای که اشک آدم رو در میاوردند.

پیرزن هایی که عصرها بر درگاه خانه ها پیش هم گرد می آمدند و پشم می رسیدند.

و کتابخانه ی مدرسه رسالتی دیگر داشت؛ داستان راستان مطهری و قصه ی ابوذر و وفای به عهد و کودکی پیامبر و زندگی امام صادق و . . .

 

بلوط درخت همیشگی ما بود ولی ما از درخت ها خرما را بهتر می شناختیم، چون در همه ی کتاب ها بود و در نقاشی هایمان واحه می کشیدیم؛ دو درخت خرمای ضربدری و تپه ای شنی و برکه ای در دوردست.

هر جا که گام می گذاشتیم نشانه های تمدنی را می دیدیم که حالا هم تنها درباره اش این را می دانیم که چون از قلوه سنگ درست شده و گچ و ساروج در آن به کار رفته ساسانی است.

چهارطاقی ها یک یک فرو ریختند و با سنگ هایشان خانه هایی غمگین و بی شکوه بالا آمدند. . .

 

معلم دینی تخت جمشید را به نام نمادی از ستم به ما نمایاندند. تا جایی که وقتی برای نخستین بار طاق بستان کرمانشاه و شکوه سنگ ها را از نزدیک دیدم یکی از دوستان شیرازی جمله ای از دکتر شریعتی را زمزمه می کرد: «تاریخ بر گرده ی برده ها بنا نهاده شده و . . .»

کتابخانه ها بزرگ تر شدند. در کتابخانه ی دانشگاه کتاب های تاریخی را که بررسی می کردیم دیدیم به کتاب هم رحم نشده. عکس های تاریخی شاه و خانواده اش را یا پاره کرده اند یا با لاک و رنگ سیاه و سفید کرده اند. مثل خیلی از نماهای تلویزیون که شطرنجی می شدند.

دنبال نام ها گشتیم. سلسله ها و دوره ها.

نام شهرمان آبدانان!

خجالت می کشیدیم وقتی می دیدیم منطقه ی ما را «پشتکوه کبیرکوه» نامیده اند.

سرزمینی ناشناخته داشتیم. اما این همه آثار به جای مانده از تاریخ چه؟!

 هر چه قه ییمه گفته بود ضرب المثل شد و ماندگار.

پرسش های کودکی مان را کودکانه پاسخ دادند.

به این می گویند قلاع، سیس، آسیاو قه ییمه،  این یکی هم چارطاقی! آن یکی قوره گور و . . .

تمدن های خاموش سرزمینمان؛ جولیان و چوره و هوش گپ و گورگبران و ماز فه ره و گاکره و  . . . سال هاست چشمپای باستان شناسان مانده اند.

خدای من! سی و پنج سال از عمرم گذشته و ندیدم کسی بیاید و پژوهشی بنویسد. ویرانه های دیارم زیر و رو شدند.

ما مرد شدیم و داریم مرده می شویم.

در یکی از برنامه های کوهنوردی که از طلور راهی لیت انار شدیم، از پله ای باستانی کنده شده بر پیکر کبیرکوه بالا می رفتیم، همنوردی گفت: محمد حیدری! این پله های کنده شده روی این صخره های کبیرکوه مال چه دوره ایه؟ گفتم: نمی دانم.

بالاتر که رفتیم دیدم دوست پژوهنده همان پرسش را از یک چوپان هم پرسید. پاسخ:  وه لا چه بوشم! (چه بگویم)

 

شب از راه رسید و ما بر یال کبیرکوه نزدیک چشمه ی خاکه بای تندیس موهوم لیت انار را در شبی مهتابی می

نگریستیم. سگ ها نزدیک چشمه سکوت کوهستان را به هم ریخته اند و یکی از چوپانان نهیبی می زند. . . من

هم از دور فریاد برآوردم: «آشنا

منبع:وبلاگ گروه کوهنوردی بنار.با قلم استاد محمدحیدری


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 25 فروردین 1393
نظرات()   
   
قورسو (قبرستان)
سه شنبه 26 فروردین 1393 09:11 ق.ظ
نوشته ات تار وپود جسم که هیچ ، روان انوشیروانیم را از هم گسیخت .از درخت خرما گفتی . شیرین است ، اما تلخی دیدن وشنیدن آن چنان آتشی به خرمن سوخته ی دلم میزند که برای فرو نشاندن آن راهی جز پناه بردن به چشمانم را ندارم . وقتی که ما (نخل )نماد دیگران را در اندیشه ی فرزندانمان میکاریم ،نباید انتظار داشت که بلوط ، بنار ، فردوسی ، رستم و... را درک کنند.
باران
دوشنبه 25 فروردین 1393 08:39 ق.ظ
سلام چند روزیه دارم وبلاگ هایی که مطالب جدید میزارن رو جمع می کنم یه لیست بزرگی شده دعوت می کنم تو هم وبلاگت رو توی این لیست ثبت کنی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.