تبلیغات
وبلاگ دانشجویان آبدانان - ناخن گیر
دوشنبه 12 اسفند 1392  11:34 ب.ظ

ناخن گیر

تقدیم به همه ی مادرانی که جهان خلقت سخت محتاج وجود نازنین آنهاست .

             سالها در مدرسه هر صبح شنبه یا وقت ظهر مدیر مدرسه ما را به خط می کرد . در حالی که خط کش چوبی در دست داشت با دقت  ناخن های ما را نگاه می نمود و ما در حالی که ترس سراسر وجودمان را پر کرده بود از این دالان وحشتناک عبور می کردیم  به نزدیک مدیر که می رسیدیم قلبمان به شدت می تپید.  نگاهمان به انگشتان دستمان بود که به شدت می لرزید  و خط کش مدیر که به آرامی روی انگشتان لرزان حرکت می کرد و لحظه ای که با صدای  نامهربانش می گفت برو ! و گاهی هم این خط کش نامهربان بر روی انگشتانی فرود می آمد که نه تنها ناخن های دراز را کوتاه نمی کرد بلکه  تاولی در کنار آنها ایجاد می نمود  و چه سرنوشت  بدی در انتظار کسانی بود که از این دالان سخت عبور نمی کردند . تنبیه بدنی ، کلاغ پر ، تحقیر و اخراج از کلاس مجازات کسانی بود که شاید در منزلشان ناخن گیری برای اصلاح و نظافت ناخن هایشان وجود نداشت . انگار اگر دانش آموزی ناخن های کوتاهی داشت مرد ایدال فردای جامعه می شد بلندی و کوتاهی ناخن معیار ادب ، نظافت ،  انضباط و البته پیشرفت و ترقی بود. سالها قبل در روستای زادگاهم در همان مدرسه ای که سالیان دارزی درس خوانده بودم و هر روز صبح مدیر ناخن های دست و موهای سرمان را با دقت نظاره می کرد مدیر مدرسه شدم در پس ذهن من در دوران دانش آموزی مدیر مدرسه قدرتمند ترین فردی بود که می شناختم  برای آنکه اقتدار خودم را نشان دهم  همان  رفتارهای مدیری  را الگو قرار دادم که هر وقت از کنارش عبور می کردم قلبم به طپش می افتاد  حتی اگر  در کوچه های روستا او را از صدها متر دورتر می دیدم با وحشت خودم را پنهان می کردم متاسفانه در اوائل خدمتم همان روش خشونت بار او را الگوی خود قرار دادم  روزهای شنبه بچه ها را  به خط می کردم و با همان اقتدار مدیر سالیان قبل ناخن های آنها را نگاه می کردم . وای به حال آنانی که ناخن های بلندی داشتند  یک روز مادرم گفت : پسرم  حقیقت دارد  توی مدرسه بچه های مردم را کتک می زنی ؟ گفتم مادر بعضی اوقات این کار را می کنم  گفت پسرم بچه های مردم را کتک نزن . مادران آنها ناراحت می شوند و نفرینت می کنند من مادر هستم دوست ندارم کسی فرزندم را کتک بزند و یا نفرین کند . گفتم مادر بچه ها حرفم را گوش نمی دهند مثلاً هرچه می گویم ناخن های خود  را هر هفته اصلاح کنید باز هم بعضی از آنها توجه ندارند  مادرم نگاهی پر معنا به من کرد و در حالی که خمیری را بر روی دستانش در هوا تاب می داد آنرا روی ساجی که از شدت حرارت سرخ شده بود انداخت ( مادرم در حال پخت نان بود ) و با چهره ای که از حرارت آتش هیزم بلوط ،  به سرخی گراییده بود گفت : پسرم  تو معلّم هستی خودت ناخن های آنها را کوتاه کن شاید در منزل ناخن گیر نداشته باشند در حالیکه تکه هایی از نان ساجی برشته شده را جدا می کردم  خنده ام گرفت و گفتم من مدیر مدرسه هستم آن وقت ناخن بچه ها را کوتاه کنم نگاه غضب آلودی به من انداخت و گفت  پس بچه هایی که ناخن نگرفته اند را پیش من بفرست تا من ناخن های آنها را اصلاح کنم  خنده بر لبانم خشک شد مثل احمق ها درمانده شدم و حرفی برای گفتن نداشتم زیبایی یک روز بارانی سرد ،  صدای شر شر باران  ناودان مطبخ ، بوی نان ساجی تازه همه با احساسی سرشار از شرمندگی ، جایگزین شد . ساکت شدم و لحظاتی با شاخه ی نازک هیزمی  ، ذغا ل های زیر ساج را به هم می زدم . صدای مادرم را شنیدم که گفت : پسرم مواظب باش که نسوزی و نان برشته شده ی دیگری را از کنار ساج برداشت و به من داد و گفت از این نان بخور، نان داغ برشته شده را برداشتم ، بلند شدم و به آرامی از مطبخ بیرون رفتم تا به داخل خانه رسیدم خیس باران شده بودم . با خود راجع به این پیشنهاد مادرم فکر کردم  روز بعد چند عدد ناخن گیر خریدم و با خود به مدرسه بردم . خودم را قانع نمودم تا غرورم را زیر پا گذاشته و ناخن های بچه ها را کوتاه نمایم اما بچه ها نپذیرفتند و اصرار داشتند که خودشان این کار را بکنند. بچه ها هر روزقبل از شروع کلاس می آمدند و ناخنگیر را تحویل گرفته و ناخن های خود را کوتاه  می کردند من از مادرم که عمری را به پختن نان سپری کرده بود  یاد گرفتم که تربیت  با زور و خشونت نتیجه ای ندارد . من مدیری را الگو ی خود قرار دادم که هرگز چیزی جز خشونت و سخت گیری از او یاد نگرفته بودم  من و آن مدیر قبلی با آنکه  درس خوانده بودیم اما شناخت درستی از آموزش مسائل تربیتی نداشتیم  هرگز با خود فکر نکردیم که چنین دانش آموزانی  ممکن است در منزلشان ناخن گیری وجود نداشته باشد به جای آنکه امکانی فراهم نماییم تا به بچه ها یی که به هر دلیل ، به بهداشت خود توجهی ندارند آموزش های لازم و امکانات کافی ارائه نماییم فقط به تنبیه بدنی و جریمه کردن هر روز آنها فکر می کردیم کاری که هیچ وقت نتیجه ی مثبتی نداشت   ولی مادر بیسواد من که عمری را در کنار آتش هیزم به پخت نان سپری کرده بود چه خوب و زیبا ظرافتهای تعلّیم و تربیت را می دانست . من آنروز  از مادر بیسوادم آموختم که نه هر کو ورقی خواند معنائی دانست او حتی در حال پخت نان نیز در انجام وظیفه ی تربیتی خود کوتاهی نکرد به من آموخت که زندگی زیباست اگر از دریچه ی نگاهی مهربان تماشاگر آن باشیم .(محمد نعمتی - وبلاگ تقاطع)


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
foot problems
شنبه 18 شهریور 1396 09:18 ق.ظ
I was recommended this blog by my cousin. I am not sure
whether this post is written by him as nobody else know such detailed about
my trouble. You're amazing! Thanks!
Jerrold
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396 03:02 ق.ظ
Since the admin of this website is working,
no uncertainty very shortly it will be famous,
due to its feature contents.
BHW
یکشنبه 20 فروردین 1396 08:02 ب.ظ
What's up, after reading this awesome piece of writing i am
as well cheerful to share my experience here
with mates.
همکار فرهنگی
پنجشنبه 21 فروردین 1393 02:40 ب.ظ
آفرین و درود بر آقای نعمتی همکار عزیز و فرهنگی دلسوزو همکلاسی قدیم باور کنید چند بار است که این مطلب زیبای شما را می خوانم و هر بار بی اختیار اشک در چشمانم جاری می شود موفق باشید
یکشنبه 17 فروردین 1393 10:56 ق.ظ
باسلام وتبریک سال نوحیف بود تبریکات خود را از دیار کارون خدمت همکار خود ارسال نکنم از بابت اول داشتن مادر نازنین وزحمتکشی که قلبی مملواز عشق ومهربانی داردودوم از تغییر رویه ای که نسبت به مدیریت وامر خطیر تعلیم وتربیت داشه اید در این رابطه بسیارحرف دارم چرا که خود درک کشیده ای هستم از آن دیار بدتر از آن وقتی دانش آموزان اهواز رامی بینم برای همه ی زندگی نوجوانان محصل شهرم ناراحت وغمگین هستم امابایادآوری هوش وذکاوت آنها به خودم تسکین میدهم اگر نتوانستم حق مطلب را ادا کنم ببخش بغض گلویم را گرفته سربلندباشید همکارشما
phoenix
جمعه 15 فروردین 1393 03:45 ق.ظ
جالب بود.خسته نباشید.
خوشحال میشم به وبلاگم سر بزنید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر